نوبت مردم ...

 نتیجه ای که دیچر کلتنر(Dacher Keltner ) روانشناس اجتماعی از دانشگاه برکلی از آزمایش گالینسکی گرفت این بود که یافته های آزمایش مزبور چشمان ما را بر روی یک پارادوکس در رابطه با "قدرت" باز کرده است. مردم در سازمان هائی که تابع سلسله مراتب اند در صورتی که حق انتخاب داشته باشند شدیدا تلاش می کنند که فردی را به رهبری برسانند که نسبت به وضعیت آنان احساس همدردی داشته و منعکس کننده صدا و خواستهای آنان باشد. اما پارادوکس از آنجا آغاز می گردد که قدرت باعث می گردد که بنحوی اعجاب آور فرد تازه به قدرت رسیده به ساده اندیشی کشیده شود. او از لحظه تکیه زدن به جایگاه قدرت رفته رفته جهان پیرامون خود را تنها از منظر خود می بیند و بطور اسرار آمیزی تجزیه تحلیل ها و تصمیماتش در جهت حفظ و بقاء قدرت خویش است.
کلتنر نشان داد که نفس قدرت باعث می گردد که شناخت در فرد قدرتمند دچار خطاهای شناختی ای گردد که بکلی نسبت به مصالح افرادی که پیرو و یا حامی بوده اند بی تفاوت می شود.
خلاف این مسئله نیز صادق است. باین معنی که افراد هر چه از قدرت کمتری برخوردار باشند بهتر قادرند مسائل را از دیدگاه منافع جمع ببینند و برای عقاید دیگران احترام بیشتری قائل اند. دستیابی به قدرت باعث می گردد که بسرعت فرد تمامی مهارت های خود را در ایجاد رابطه مهرآمیز و عاطفی با افراد حامی و یا پیروان خود به فراموشی سپرده و دیگر دیدگاههای آنان را نبیند و صدای آنانرا نشنود. گوئی بناگاه در محفظه ای زیست می کند که بکلی نسبت به جریاناتی که در اطرافش می گذرد ایزوله می شود. تنها چیز هائی را می بیند که دوست دارد ببیند و صدا هائی را می شنود که دوست دارد بشنود.
در حقیقت بنوعی نتایج این آزمایشات با عقل متعارف نیز همخوانی دارد. فرد قدرتمند با دستیابی به قدرت به این نتیجه می رسد که لابد ارزش های او به لحاظ توانائی های فردی و یا مهارت های تخصصی و یا قدرت مدیریت از دیگران یک سر و گردن بالاتر بوده که توانسته در مسابقه ای نفس گیر گوی سبقت را از دیگران برباید. او با خود می اندیشد، اگر من برتر از همه نبودم چه دلیلی داشت که به این موفقیت و مقام برسم؟ از این لحظه به بعد او خود را بطور بی وقفه محق می داند که وزن به مراتب بیشتری به نظرات خود بدهد و انتخاب مردم را اینگونه تفسیر کند که چون نمی توانسته اند و یا نمی دانسته اند که چگونه کارها باید سامان داده شود به من روی آورده اند. باین ترتیب از نظر وی غیرعقلانی است که برای تصمیم گیری و برنامه ریزی نظرات آنان را نیز وارد معادله کند.
اما اشکال بزرگتردر اینجاست که وقتی از نظرات مردم سخن به میان می آید خواستهای آنان نیز با نظراتشان درهم می آمیزد و مجموعه بوجود آمده یک جا اعتبار و ارزشش را نزد صاحب قدرت از دست می دهد. وی هرگز توجه نمی کند که هر چند ممکن است در باب اداره و مدیریت و یافتن راه حل نظر مردم صائب نباشد (که در آن هم بحث است) اما قرار نیست "خواسته هایشان" نیز همپای "نقظه نظرات غیرتخصصی شان" در هم آمیخته و فاقد ارزش و اعتبار گردد.
در تحلیل نهائی الزاما این خصائل فردی که در مسند قدرت نشسته نیست که رفتار او را رقم می زند بلکه در اکثر موارد این پروسه رسیدن به قدرت است که از فرد شخصیت جدیدی می سازد. این فرآیند می تواند کاراکتری افتاده و درویش مسلک و همراه مردم را به مستبدی سر سخت و نفوذ ناپذیر و بی توجه به خواست مردم مبدل کند. تغییر و تحول یاد شده (Transformation) بخصوص برای آنان که خود را خادمین خداوند و یا مردم می دانند سخت هشدار دهنده است.

  نوشته از شهیر شهیدثالث

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:17  توسط   |